تبليغاتX
کوچه گرد شهر ویرانی ...
مرابرململ چشمانت بیاویز ...که من قندیل معبدهای دردم

در اولين سطر می نويسم صادقانه اعتراف می کنم سالها قبل از اينکه تو را بشناسم,

سالها قبل از اينکه قدم به اين دنيای فانی بگذارم,

سالها قبل از اينکه بدانم عشق يعنی چه عاشقت بودم ؛

 مي پرستيدمت, تو نشانی مرا قبل از تولدم روی بالهای يک سنجاقک نوشته بودی

 تا وقتي به دنيا آمدم حيران در هياهوی بی پايان دنيا نمانم,

 وقتی به دنيا آمدم ملائکه ات يک غزل نانوشته سرودند

و شيطان در تفکری بی پايان فرو رفته بود , تو به من ياد دادی

 که بهشت را چگونه قافيه قافيه بسرايم و شيطان در گوشم نجوا می کرد:

 راه دور چرا بهشت همين جاست,: همين دنيا ,

ولی من در يک سپيده دم نيلی رنگ صدای کلام روحانی رسول تو را شنيدم

که می گفت: « الدنيا سجن المومن» ذهن من آشفته بود پس شيطان چه می گفت ؟

  من يک شب خواب ديدم تمام مردگان دنيا کنار افق صف کشيده اند

 و با کاسه ای کوچک در دست منتظرند .

 و من آخر چه می دانستم که انتظار از بهر چيست و کاسه از بهر چه ؟

 ولی من تو را چهار ديواری اتاقم زير نور ماه احساس می کنم .

معبودا می دانم خوب نبودم گاهی در سجده هايم هفت آسمان را به دمی طی می کردم

 و گاهی هم زلفهای پيچيده ی شيطان را شانه می زدم . 

 در قرص کامل ماه , در سکوت شب, در تمامی ثانيه های سال من به تو می انديشم ,

 به عظمتت , به کرامتت به قدرتت.

 در نيم رنگ روشنی که ستاره ی سحر ناقوس پايان شب را می نوازد من به تو ميانديشم.

در غوغای بی پايان زمان در پيراهن سياه شب,

در ميان لبخندهای ظاهری اولاد آدم من به اِِين مي انديشم

 که تو چه هستی که فراتر از عقل , روح و روان منی. معبودا !

تو چه هستی که من نمی توانم حتی با مقدس ترين واژها برای تو شعری بسرايم؟

 تو خود چه هستی و عشق به تو چيست ؟

 عشقی که موسی يت را از قصر افسانه ای فرعون بيرون آورد

و برای هدايت قوم جاهل بنی اسرائيل به سوی مشقت ها سوق داد.

عشقی که ابراهيمت را برای سر بريدن جگر گوشه اش به قربانگاه برد.

 عشقی که به محمد امينت اراده ای استوار داد

تا بيست و سه سال اندوهای مقدسش را به فراموشی بسپارد.

 عشقی که عفت زهرا و پاکی مريم را ضمانت می کند.

معبودا می دانم خوب نبودم آخر گاهی بعضی از آيه های دل انگيز کلام تو را از ياد می بردم

 « يااِيهاالانسان ما غرک بربک الکريم»

گاهی شبها که به خلوت ماه نمی رفتم غرور گريبانم را می گرفت .

 فراموش می کردم که همين غرور بود که ابليس را از عرش به فرش آورد.

معبودا « اهدنا الصراط المستقيم»

از برگهای افتاده ی درختان می پرسم 

 ازآسمان بدون ستونی که راست و قائم بالای سرم ايستاده ,

از بوستانها, باغها و شاليزارهايی که با قلم مقدست آنها را رنگ کرده ای .

 از ستاره هايی می پرسم که بی هيچ واسطه ای ثابتند می پرسم

 تو را چه نامم يارب... يا رحِيم.. يا رحمان ...

تويي که در هيچ طلعلوع آبی رنگی در ذهن حيران من نمی گنجی ..

اين دل آشفته و پريشان را چه كنم......

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 23:15  توسط mas | 

این دوستانی که دم از جنگ می زنن

از تیرهای نخورده چرا لنگ می زنن

ان سفره های پربار ان روزها ببین

این روزها چه ساده به هم انگ می زنن

هر فصل از و حشت رسوا شدن هنوز

ما را به رنگ جماعتشان رنگ می زنن

یوسف به بد نامی خود اعتراف کن

که از هر طرف به پیرهنت چنگ می زنن

بازی عوض شده و همان هم قطارها

از داخل قطار به ما سنگ می زنن

بیهوده دل مبند بر این تخت روی اب

روزی تمام اسکله ها زنگ می زنن

این دوستانی که دم از جنگ می زنن

از تیرهای نخورده چرا لنگ می زنن

ان سفره های پربار ان روزها ببین

این روزهای چه ساده به هم انگ می زنن

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 11:34  توسط mas | 
می دانم مدتهاست که ارزان شده ام

چانه می زنم تا به مفت نفروشی ام…
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 23:46  توسط mas | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام بر آنان که در فراق یار در کوچه پس کوچه های تنهایی سر به دیوار انتظار نهاده اند و چشم به راه نیم نگاه مهدی فاطمه اند...
ای گل نرگس... چه میشد که ما را در جمع پروانه هایت پذیرا می شدی؟چه میشد که تشعشع گرمی نگاهت به سویمان روانه می شد؟ نظری فرما بر کوچه تاریکمان. که همه پروانه شمع توایم. همه پروانه ها در این کوچه تاریک به امید حس کردن گرمای وجودت گرد هم امده اند. مولا جان نظری فرما...

آقا بیا تا زندگی معنا بگیرد
شاید دعای مادرت زهرا بگیرد
آقا بیا تا با ظهور چشم‌هایت
این چشم‌های ما کمی تقوا بگیرد
آقا بیا تا این شکسته کشتی ما
آرام راه ساحل دریا بگیرد
اقا بیا تا کی دو چشم انتظارم
شب‌های جمعه تا سحر احیا بگیرد
پایین بیا خورشید پشت ابر غیبت
تا قبل از آن که کار ما بالا بگیرد
اقا خلاصه یک نفر باید بیاید
تا انتقام سیلی زهرا را بگیرد

نوشته های پیشین
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
دی 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
پیوندها
۩۞۩ :.: سرزمین علم و دانایی :.: ۩۞۩
۩۞۩ :.: چی شد اون همه احساس :.: ۩۞۩
۩۞۩ عشق مهربونم فرزانه:.سحر.: ۩۞۩
۩۞۩ یک انسان :. سمیرا .: ۩۞۩
۩۞۩ دل بارونی :. مینا .: ۩۞۩
۩۞۩ «ΞĐĵ đŏķħįΞ╔╩╦╖»» ۩۞۩
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM